<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[فروردینی]]></title>
		<link>http://farvardiny.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[شاکی]]></title>
					<link>http://farvardiny.blogsky.com/1387/07/19/post-107/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"><br />دیروز روز&nbsp;پر تنشی برای من بود. تو این موقعیتهای سخت، دلم برای ایران تنگ می‌شه. دلم می‌خواد اونجا باشم. خیلی سخته وقتی تو موقعیتی باشی که اطرافیانت فکرهای خاصی در مورد تو و خانواده‌ت داشته باشن در صورتیکه این افکار باطل&nbsp;تماما با واقعیت زندگیت&nbsp;فاصله زیادی داره.<br />به هر حال این هم جزیی از زندگیه و باید قوی بود.&nbsp;ضعیفم! فکر می‌کنم ظاهرم نشون نمی‌ده اما باطنم خورد می‌شه، زود خسته می‌شم و شدیدا بغلی پر از حمایت و امنیت می‌خوام. اینجاهاست که بیشتر یاد خدا می‌افتم. کاش خدا واقعا بغلم می‌کرد و یا صحیحتره که بگم کاش اونقدر انسان بودم که گرمی آغوش خدا رو حس می‌کردم!<br /><br />دیروز دوستم برای نیم ساعت اومد پیشم. لنز خاکستری گذاشته بود که دوست تازه‌ش بهش هدیه داده بود. از داشتنش خیلی خوشحال بود و از اینکه چرا طبیعتا چشماش رنگی نیست شاکی بود. با این حالتهاش بیگانه‌م برای همین سرد نشون می‌دم. بعد از رفتنش به این فکر&nbsp;کردم که هیچ وقت هیچ آدمی مثل آدم دیگه‌ایی نمی‌تونه باشه! پس من تنها&nbsp;آدمی نیستم که خیلی وقتها فکر می‌کنه که چقدر تنهاست و یا هنوز دوست خیلی خوبی به تمام معنا&nbsp;پیدا نکرده!&nbsp;&nbsp;<br /><br />خیلی شکایت می‌کنم. انگار همیشه در حال نالیدنم! کارهای خونه خسته‌م می‌کنه اگه کمتر اهمیت بدم، کثیفی و بینظمی دیوونم می‌کنه! رسیدگی به بچه‌ها خیلی از وقت و نیروم رو صرف می‌کنه اگه کمتر زمان و انرژی صرف کنم، عذاب وجدان تنبیه‌م می‌کنه! دیر اومدن دوره ماهیانه‌م نگرانم می‌کنه، اومدنش هم اعضای بدنم رو به درد می‌یاره! شلوغی اعصابم رو به هم می‌ریزه، تنهایی‌ هم دلم رو برای اشخاصی خاص به تنگ میاره! <br />آدم شدن چقدر کار سختیه و سختر از اون هم انسانیته!</p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 10:45:10 GMT</pubDate>
					<comments>http://farvardiny.blogsky.com/Comments.bs?PostID=107</comments>
          <guid>http://farvardiny.blogsky.com/1387/07/19/post-107/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[زیانکاران]]></title>
					<link>http://farvardiny.blogsky.com/1387/07/15/post-106/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"><br />خیلی وقته که ننوشتم. تو این مدت خیلی مسائل جدید من رو مشغول کرده بود. منزل جدید، شروع مدرسه ها و ماه رمضان. در این منزل شناخت جدیدی ازخودم پیدا کردم که قبلا فکر می کردم به خاطر اقامت موقتم در این کشور و آپارتمان کوچیکم اینگونه هستم اما الان با تغییر این علتها من همچنان همانگونه موندم! هیچ دافعی برای خرید وسایلی که فقط جنبه زینتی دارن و اصلا جزء ضروریات نیستن، ندارم. مثل قالی و تابلو و چراغهای زینتی و.... دلم می خواد زمینم چوبی باشه و دیوارهام با عکس بچه هام زینت پیدا کنه. همسرم کاملا با من موافق نیست.&nbsp;اون خیلی فرش و تابلو های زینتی مخصوصا از نوع مذهبیش&nbsp;دوست داره. اون معتقده که عکس بچه ها می تونه جاش توی اتاقهاشون باشه. یک تمایلی هم&nbsp; دارم که نمی خوام در موردش باهاش صحبت کنم چون هنوز از خودم مطمئن نیستم. خیلی دوست دارم دیوارهای منزلم با تابلوهای نقاشی خودم پر بشه! <br /><br />ماه رمضان امسال برای من خیلی سختتر از قبل بود. با اینکه قبل از آمدنش من واقعا مشتاق رسیدنش بودم و این احساس رو برای سالها از دست داده بودم اما باز قدرش رو ندونستم! همون گرسنگی و تشنگی و سردرد و چند دعا و چند رکعت نماز اضافه بر واجبات و ختم قرانی که به زحمت تونستم کامل کنم!در طول ختم قرانم&nbsp;فقط این آیه توجه م رو جلب کرد که: <br />یا ایها الذین آمنو لا تلهیکم اموالکم و لا اولادکم عن ذکر الله و من یفعل ذلک فاولئک هم الخسرون <br />سوره منافقون آیه 9<br />ای اهل ایمان مبادا مال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل سازد و کسانیکه اینگونه اند، به حقیقت زیانکارانند.<br />این آیه تاثیر عمیقی بر افکارم گذاشت اما هنوز از تاثیرات عملیش خبری نیست!<br /></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 6 Oct 2008 09:16:37 GMT</pubDate>
					<comments>http://farvardiny.blogsky.com/Comments.bs?PostID=106</comments>
          <guid>http://farvardiny.blogsky.com/1387/07/15/post-106/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[تابستان سرد]]></title>
					<link>http://farvardiny.blogsky.com/1387/06/08/post-105/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"><br />دیشب طبق برنامه جمع آوری زباله و بازیافت هر&nbsp;دو هفته‌ای داشتم سطلها رو می‌ذاشتم بیرون منزل که همسایه‌م رو دیدم و برای اولین بار با هم صحبت کردیم. اصلش از روسیه‌ست ولی اسرائیل زندگی کرده. به احتمال زیاد یهودیه. قبل از اینکه بدونم از کجاست از طرح جاشمعی که روی میز حیاطش گذاشته&nbsp;به یهودی بودنش احتمال می‌دادم. یک پسر سه ساله داره و شاغله. صحبتمون زیاد طولانی نشد چون هوا واقعا سرد بود و من تحمل بیشتر بیرون موندن رو نداشتم. امسال از هوای تابستونی زیاد خبری نیست. بیشتر بارون و هوای سرده. فقط چند هفته خیلی گرم شد. این تابستون سرد برای کانادا بی‌سابقه است.&nbsp;درجه&nbsp;هوا بیشتر&nbsp;حوالی ۲۰ هست که&nbsp;صبحها&nbsp;تا ۱۴هم می‌رسه.<br /><br />از برنامه جمع آوری بازیافت و زباله گفتم.&nbsp;اول که اومدم این منزل برام کمی سخت بود که زباله‌ها رو هر دوهفته بیان جمع کنن و تازه با شرایط خاص.&nbsp;بیشتر زباله باز یافته که شامل بقایای مواد غذایی از پوست میوه و سبزیجات و استخوان گوشت&nbsp;می‌شه و یا بسته‌های کارتونی و کاغذ و روزنامه و مجله و قوطی‌های نایلونی و فلزی و شیشه‌ای مواد غذایی&nbsp;که هر کدوم از اینها رو باید در سطل خاصی و جداگانه‌ای قرار بدیم و اگه زباله‌ها از حدی که خواستن زیادتر بشه باید برای برداشتنش هزینه پرداخت کنیم! خلاصه جالبه! شاید برای من جالب باشه چون قبلا آپارتمان نشین بودم و&nbsp;با این برنامه آشنایی نداشتم.<br /><br />هفته دیگه سه شنبه مدرسه ها بازمی‌شه و امسال پسر چهار ساله‌م هم همراه پسر بزرگم می‌ره مدرسه. مشکل من و در واقع خودش توالت رفتنشه. خیلی دارم باهاش صحبت می کنم و سفارش می‌کنم و یاد می‌دم اما باز هم مشکل داره. این از نوعیه که خیلی سریع به توالت احتیاج پیدا می‌کنه و خیلی هم آب می‌خوره. اونجا هم من نیستم که برای آب خوردنش برنامه بذارم و در توالت کمکش کنم! نمی‌دونم چیکار خواهد کرد! خدا به خیر بگذرونه!&nbsp;در کیفش یک دست لباس می‌ذارم امیدوارم بتونه با اینکار کنار بیاد. من هم می‌شم راننده‌تاکسی سرویس! ببرمشون و برشون گردونم.<br /><br />در مورد داستانی که در مطلب قبلی نقل کردم نظر من اینه که مردها خیلی راحتتر از زنها می‌تونن اشخاص دیگه‌ای رو در اموالشون شریک کنن. در واقع کریمتر و دست و دلبازتر از زنها هستن و این خصوصیتشون برای ما زنها خیلی جالب و دوست داشتنیه. دین اسلام&nbsp;دقیقا همین قاعده مطابق فطرت مرد و زن رو گذاشته که مرد مسئول براورده کردن نیازهای مادی خانواده‌ست و حق نداره به اموال و املاک زن دخل و تصرف بی اجازه داشته باشه!...</p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 29 Aug 2008 09:55:38 GMT</pubDate>
					<comments>http://farvardiny.blogsky.com/Comments.bs?PostID=105</comments>
          <guid>http://farvardiny.blogsky.com/1387/06/08/post-105/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بیسکوییت]]></title>
					<link>http://farvardiny.blogsky.com/1387/06/04/post-104/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"><br /><font color="#000000">کم تحملتر از قبل شدم. دیگه حتی این کم تحملیم رو هم به خدا شکایت می‌کنم و ازش می‌خوام صبر و تحملم رو زیادتر کنه. مخصوصا با بچه‌ها و همسرم. وقتی همسرم خونه ست بیشتر کم تحمل می‌شم چون می‌بینم وقتی اون کاری رو شروع می‌کنه تا اخرش بدون وقفه ادامه می‌ده اما من هیچ وقت نشده در حین انجام یک کار چند کار دیگه رو هم در بینش انجام ندم!&nbsp;مثلا دیروز همسرم&nbsp;یک گیاه رونده‌ای رو کنار دیوار می‌کاشت. در حین انجامش از من خواست براش خاک اضافه از گاراژ بیارم و بعد چند کیسه خواست و دو بار هم بچه‌ها احتیاج به دستشویی رفتن داشتن و دست و پاشون خاکی شده بود و باید می‌شستم. خلاصه من رفته بودم حیاط برای اب دادن به گل و گیاه اما نتونستم اینکار رو بکنم و ساعت هشت شد و وقت خواب بچه ها و دستشوی&nbsp;رفتن و مسواک زدن و بعد هم مغرب شد و وقت نماز! هیچ کیفی از حیاط رفتنم نکردم!<br />&nbsp;<br />مردها برای به اتمام رسیدن کارشون معمولا&nbsp;کمک می‌خوان و من از نظر روحی همیشه امادگی انجام این درخواستها رو ندارم. شب در این مورد باهاش صحبت کردم. حق رو به من داد و امیدوارم دفعه بعد بیشتر مواظب درخواستهاش باشه چون من هم همون موقع در حال انجام کاری‌ا‌م.&nbsp;با این وضع&nbsp;احساس می کنی که&nbsp;همیشه کار اون مهمتر از کار توه که در واقع اینطور نیست و&nbsp;فکر نمی‌کنم اون هم همیچین فکری داشته باشه.&nbsp;شاید&nbsp;هم من مقصرتر باشم چون من خیلی کمتر درخواست کمک می‌کنم.<br /><br />دیروز داستانی رو خوندم که&nbsp;برام خیلی جالب و قابل تامل&nbsp;بود برای شما هم می‌ذارم:<br /><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma">زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود</span><span lang="AR-SA" dir="ltr" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"> </span><span lang="FA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma">. </span><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma">چون هنوز چند ساعت به پروازش باقیمانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و برروی یک صندلی نشست و در</span><span lang="AR-SA" dir="ltr" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma"> </span><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma">آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...</span> </font><font color="#000000"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma">مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند</span><span lang="FA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma">.</span></font><span><font color="#000000"> </font><font color="#000000">وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.<br />پیش خود فکر کرد: بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه کرده باشم.&nbsp;</font></span><span><font color="#000000">ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد. </font><font color="#000000">وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»</font></span><span><font color="#000000"> </font><font color="#000000">مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.<br />این دیگه خیلی&nbsp;پررویی می‌خواست! او حسابی عصبانی شده بود.&nbsp;</font></span><font color="#000000"><span>در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه&nbsp;اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که <font color="#000000">جعبه &nbsp;بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!<br />خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.<br />آن مرد بیسکویت هایش را با او&nbsp;تقسیم کرده بود بدون انکه عصبانی&nbsp;و آشفته شده باشد...</font></span></font><font color="#000000"><span lang="AR-SA" style="COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma">در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود...</span><font face="Tahoma"> </font></font></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 11:47:08 GMT</pubDate>
					<comments>http://farvardiny.blogsky.com/Comments.bs?PostID=104</comments>
          <guid>http://farvardiny.blogsky.com/1387/06/04/post-104/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[داستان سیستان]]></title>
					<link>http://farvardiny.blogsky.com/1387/05/28/post-103/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"><br />بعد از مدتها غیبت از دنیای نت، برگشتم. علت غیبتم برمی گرده به انتقالمون به منزل جدید و وجود مشکل در خط تلفن که بالاخره رفع شد.<br /><br />در این مدت چند کتاب خوندم.<br />روی ماه خداوند را ببوس از مصطفی مستور&nbsp;که به نظرم بد نبود. اما زیاد هم خوب نبود.<br /><br />ناصر ارمنی از رضا امیرخانی که مجموعه چند داستانه که داستان انگشترش رو درست نفهمیدم. اما کتاب خوبی بود.<br /><br />کتاب داستان سیستان که هنوز اوایلشم و به دلیل خوندن این قسمت:&quot;... درخت فیلمبرداری خانم ها را از بیخ برآورده بودم.&quot;، دیگه رغبت زیادی برای خوندن بقیه کتاب ندارم. حقیقتش به موارد این چنینی واقعا حساسم! در اصل اگه می دونستم این داستان در رابطه با خاطرات خود امیرخانی در سفرش به سیستان بوده اصلا این کتاب رو نمی گرفتم. متن این نوع کتابها تازگیها با افکار و احساس من جور در نمی اد. حالا تا این ناراحتیم از این جمله و نظر خاص نویسنده کمتر بشه و بقیه کتاب رو بخونم و تمومش کنم...<br /><br />ممنون از دوستان برای&nbsp;سرزندنها و پیامهاشون به وبلاگم&nbsp;در طول غیبتم.<br /> </p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 18 Aug 2008 07:08:11 GMT</pubDate>
					<comments>http://farvardiny.blogsky.com/Comments.bs?PostID=103</comments>
          <guid>http://farvardiny.blogsky.com/1387/05/28/post-103/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[درخت بقا]]></title>
					<link>http://farvardiny.blogsky.com/1387/04/27/post-102/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify><BR>طی گفتگوهایی که با مبلغین دین مورمون در این هفته داشتم، فهمیدم که بر این اعتقادن که در زمان وجود آدم و حوا در بهشت، خداوند دو درخت در آنجا گذاشته بود که یکی درخت بقا بوده و دیگری درخت علم. که شیطان اونها رو ترغیب به خوردن از میوه&nbsp;درخت علم می‌کنه به بهانه بقا. که بعد از سرپیچی از فرمان خدا و خوردن از میوه، خداوند درخت بقا رو با محافظینی که شمشیرهای بران و تیزشون رو در هوا می‌چرخاندن محافظت می‌کنه تا آدم و حوا نتوانند از میوه این درخت بخورند و نتوانند بمیرند. چون اگه به اون حالت گناه می‌ماندند دیگه توبه‌ای در کار نبود و تا ابد در اون بهشت می‌ماندند بدون اینکه کار درستی کرده باشند تا بتونند با پاداشش زندگی بهشتی و خوبی داشته باشند. یعنی اختیار از اونها گرفته می‌شد و توان انجام گناه یا صواب رو نداشتند. <BR>حالا من کاری به این نتیجه گیری‌ها و درست و غلط بودنش ندارم اما من تا الان هیچ معلوماتی در مورد وجود دو درخت ممنوعه در بهشت برای آدم و حوا نداشتم. در قرآن داریم که شیطان به آدم و حوا می‌گه که بیایید شما رو نزد درخت بقا (شجرة الخلد) ببرم تا... <BR>برام سواله که آیا واقعا چنین درختی بوده یا شیطان فقط با استفاده از این اسم می‌خواست اونها رو به سرپیچی از فرمان خدا کنه و یا واقعا بوده و اون نمی‌دونست که این درخت همان درخت بقاست و نه درخت علم و یا اینکه شیطان از وجود هر دو درخت با خبر بوده؟! <BR>بعد اشاره به اولین مخاطب شیطان در این مورد شد که اونها بر خلاف آیه‌های قرآنی حوا رو اولین مخاطب این حقه شیطانی می‌دانند و بر این اعتقادن که حوا باید سراغ آدم می‌رفت تا هر دو از این میوه خورده باشن و بتونن با هم بمونن. در غیر این صورت اونها با این کار از هم جدا می‌شدن و این خلاف اراده خداوندی‌‌ست و بشریت به وجود نمی‌آمد.&nbsp;<BR>خوب این هم یک نتیجه‌گیری. <BR>حالا اگه شمای خواننده معلومات بیشتری از این داستان پدر و مادرمون دارید لطفا برام بنویسید. خوشحال می‌شم بدونم.<BR>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 17 Jul 2008 15:40:31 GMT</pubDate>
					<comments>http://farvardiny.blogsky.com/Comments.bs?PostID=102</comments>
          <guid>http://farvardiny.blogsky.com/1387/04/27/post-102/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[شیرینکاری]]></title>
					<link>http://farvardiny.blogsky.com/1387/04/24/post-101/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify><BR>دیروز رفتیم رستوران برای ناهار. قبلش رفته بودیم خرید. یعنی برای چند ساعت بیرون بودیم.&nbsp;سعی کردم دخترم رو ببرم دستشویی اما&nbsp;همینکه توالت بیرون&nbsp;رو می‌بینه یا می‌گه کثیفه یا می‌گه می‌ترسه! البته بعضی وقتها حق باهاشه که کثیفه اما&nbsp;تمیزش می‌کنم، دستمال می‌ذارم روش و می‌نشونمش اما فایده نداره و جیشش نمی‌آد که نمی‌آد! خلاصه رو صندلی خاص بچه‌ها تو رستوران نشوندمش و این هی می‌گفت اوف شده یعنی دردش می‌آد. حالا هر چی ازش می‌خوام که ببرمش دستشویی قبول نمی‌کرد.... تا اینکه یکهو داد زد و گریه کرد که جیش کرده!<BR>هر چی دستمال کاغذی رو میز داشتم برای خشک کردن صندلی و زمین بکار بردم و به همسرم که پسر چهار ساله‌مون رو برده بود دستشویی قضیه رو گفتم و همراه دخترم از رستوران فرار کردم. اون هم با شرمندگی&nbsp;رفت بهشون گفت که یک دختر رو این صندلی جیش کرده! اونها هم خیلی بزرگواری کردن و گفتن اشکال نداره! حالا نمی‌دونم اشکال نداره چون خوب عادیه دیگه جیش بچه‌ست و یک دستمال مرطوب می‌کشی روش و تمیز می‌شه و زمین رو هم با بقیه جاها طی می‌کشی و تمیز می‌شه یا اشکال نداره چون می‌رن صندلی رو می‌برن با آب جاری قشنگ آب می‌کشن و زمین رو هم سه بار آب می‌ریزن و خشک می‌کنن! از دومین دلیل که چشمم آب نمی‌خوره. به احتمال زیاد همون دلیل اوله که باعث گفتن اشکال نداره مهربانانه بوده!<BR>واقعا برام همیشه سواله که&nbsp;احکام دین&nbsp;اسلام برای آسانی زندگی ما اومده یا برعکس! من از ناحیه طهارت و نجاست که آسان بودن احکام رو قبول ندارم. خیلی سخته. خییییییییییییییییلی. مخصوصا با بچه‌ها!<BR>یادم می‌آد برای چک کردن پسرم بعد از تولدش که یک نوزاد یک هفته‌ای بود، رفته‌بودیم دکتر. بعد پرستارش که همون منشی دکتر هم هست داشت پسرم رو معاینه می‌کرد و وزن می‌کرد که پسرم روش جیش کرد! من وهمسرم همونجا حسابی شرمنده شدیم اما این اصلا انگار نه انگار اینقدر هم خوشش اومده بود و می‌گفت همه نوزادان پسر از این شیرینکاریها می‌کنن. راحت یک دستمال کشید رو تخت و رو دستش و ... خشکش کرد و رفت پی کارش!<BR>خیلی راحت...<BR><BR></P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 14:38:42 GMT</pubDate>
					<comments>http://farvardiny.blogsky.com/Comments.bs?PostID=101</comments>
          <guid>http://farvardiny.blogsky.com/1387/04/24/post-101/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[پارک آبی]]></title>
					<link>http://farvardiny.blogsky.com/1387/04/19/post-100/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify><BR>خسته‌م! حرفهایی که می‌خوام بنویسم نمی‌تونم بنویسم.‌ همیشه فکر می‌کنم همه حرکات و حرفها و نوشته‌هام تحت مراقبته. البته در واقع برای همه این حالت صدق می‌کنه. اما منظور من غیر از خداست. <BR>وقتی اینطورم، خیلی بیشتر به این فکر می‌کنم که چرا من سه‌تا بچه دارم! منی که نمی‌تونم اونطور که باید خوب و مهربون و از خودگذشته باشم. خسته می‌شم خیلی خسته می‌شم. اما همه این خستگی‌ها و ناراحتی‌ها باعث نمی‌شه حسرت برگشتن به دوران مجردیم رو بکنم. شاید اگه همسری سختگیر و غیر قابل تحمل داشتم آره اما خداروشکر همسرم نه سختگیره نه پر توقع.&nbsp;<BR>به هر حال دلم تغییر می‌خواد. دلم یک انقلاب روحی&nbsp;روانی مثبت می‌خواد. <BR>الان در حالتی هستم که شدیدا دلم تنهایی و غربت&nbsp;می‌خواد. البته می‌دونم که غریبم&nbsp;اما منظورم نه خانواده‌ای داشتم نه دوست و آشنایی.&nbsp;شاید&nbsp;دلم دوستان جدیدی می‌خواد. <BR>امروز بچه‌ها رو بردم پارک آبی نزدیک منزلمون که چند مدل فواره داره&nbsp;که&nbsp;با فشردن دکمه‌هایی کار می‌کنن. به بچه‌ها خیلی خوش گذشت. من هم دلم&nbsp;آب بازی می‌خواست. اما مقید&nbsp;لباسهام&nbsp;بودم.&nbsp;نمی‌خواستم خیس بشم. نه لباس اضافی برده بودم نه جایی برای تعویض لباس بود.&nbsp;به هر حال این هم گذشت. <BR></P>
<P align=justify>&nbsp;<A class=thickbox href="http://s4.tinypic.com/kbx2bt.jpg" name='پارک آبی<br/><a href="http://i33.tinypic.com/kbx2bt.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>' jQuery1215629816788="15"><IMG class=imgsize id=imgElement title="Click for a larger view" style="WIDTH: 467px; HEIGHT: 404px" height=1044 src="http://i33.tinypic.com/kbx2bt.jpg" width=1600></A><BR></P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 9 Jul 2008 14:04:01 GMT</pubDate>
					<comments>http://farvardiny.blogsky.com/Comments.bs?PostID=100</comments>
          <guid>http://farvardiny.blogsky.com/1387/04/19/post-100/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مورمون]]></title>
					<link>http://farvardiny.blogsky.com/1387/04/14/post-99/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify><BR>دیروز سه‌خواهر با ترجمه فارسی کتاب مقدسشون به اسم مورمون اومدن منزلمون. اول از همه اجازه دعا کردن خواستن و بعد اجازه سرود خواندن. من هم اجازه دادم! از من که چیزی کم نمی‌شه با این اجازه دادنها! <BR>بعد کتاب رو به من دادن و شروع کردن به شرح داستان پیامبرشون که چطور در سال ۱۸۲۳&nbsp;با خود خدا روبرو شده و مستقیما صحبت کرده. <BR>سوال کردم خدا رو چطور دید؟&nbsp;<BR>جواب دادن مثل یک مرد&nbsp;دید. <BR>گفتم&nbsp;هیچ&nbsp;پیامبری خدا رو در طول حیاتش ندید!&nbsp;<BR>گفتن چرا! موسی دید! <BR>گفتم اون فقط خواست که ببینه اما توانای دیدنش رو نداشت و از هوش رفت. <BR>گفتن که در کتابشون آمده که خدا رو دید! <BR>گفتم این نظر کاملا مخالف نظریه اسلام در مورد وجود خداست و&nbsp;خدا جسم نمی‌تونه باشه چون نیازمند خواهد بود. <BR>گفتن جسم خدا با جسم بشر متفاوته و از نوع کامله و به غذا و آب و ... محتاج نیست. <BR>گفتم برای همه&nbsp;پیامبران&nbsp;و برگزیدگان، فرشته‌ها به صورت مردی نازل می‌شدن&nbsp;همونطور که برای&nbsp;مریم نازل شد. <BR>گفتن&nbsp;برای پیامبرشون خدا به صورت مرد ظاهر شد و به همین خاطر بود که بیشتر مردم از این&nbsp;پیامبر رو برگردوندن و یا آزار و اذیتش کردن چون اون رو دروغگو می‌دونستن که می‌گه خدا رو دیده و گفتن که این پیامبر&nbsp;در یک روستا زندگی می‌کرده و&nbsp;بی‌سواد بوده و نمی‌تونسته از خودش این حرفهای زیبا و با معنی رو در بیاره.&nbsp;<BR>گفتم محمد هم بی‌سواد بود و قرآن بهش وحی شد. <BR>خلاصه اونها گفتن و من گفتم. <BR>بعد من رفتم سر اصل مطلبم که شما&nbsp;نه دین من رو می‌شناسید و نه می‌دونید که اعتقادات و شیوه زندگی من چیه که بدونید نقطه ضعفهام چیه، پس چرا می‌خواین دینم رو عوض کنم و به دین شما روی بیارم! <BR>گفتن ما می‌خوایم تو رو در سعادتی که بسر می‌بریم شریک کنیم. <BR>گفتم من هم اونقدر دینم رو کامل و زیبا می‌دونم که واقعا خیلی دلم می‌خواد دیگران رو هم&nbsp;به این دین دعوت کنم.<BR>لبخند زدن و گفتن سعی کن بیای کلیسامون ما مسلمونهای زیادی دیدیم که با اومدن به کلیسامون روح خدا رو در بین دعا کننده‌ها و در فضای اون حس کردن. <BR>گفتم همه ما انسانها با ورود به مکانهای مقدس نماز و دعا احساس خوبی پیدا می‌کنیم و این در همه ادیان مشترکه. به دعا کننده و نماز خوان ربط داره که چطور با خدا صحبت می‌کنه نه به دینش. <BR>گفتن موافقیم. <BR>گفتم ممکنه اگه بیاین نماز خوندن من رو که در بین سرو صدای بچه‌هام می‌خونم ببینید، هیچ نشانه از روح زیبای بندگی و خضوع در نمازم پیدا نکنید اما همین نماز رو اگه انسان بهتر و معتقدتر از من بخونه شما رو تحت تاثیر قرار می‌ده. <BR>گفتم من چطور می‌تونم دینم رو تغییر بدم؟ <BR>گفتن با توضیخاتی که از ما در مورد دینمون می‌شنوی. <BR>گفتم و البته با مقایسه این توضیحات با دینم بتونم نقطه بالاتر و روشنتری از دینم پیدا کنم. <BR>گفتن درسته. <BR>گفتم پس نباید ناراحت بشید اگه من در مورد هر مسئله کوچیکی که شما توضیح می‌دید من اون رو با احکام دینم مقایسه کنم و بعد نتیجه گیری کنم. <BR>گفتن درسته.<BR>بعد اومدم قصه <A href="http://farvardiny.blogsky.com/1386/10/25/post-30/"><FONT color=#009900>همسایه‌م</FONT></A> رو در مورد آدم و حوا با حالت ناباوری&nbsp;تعریف کردم و نظر اسلام رو در باره‌ش توضیح دادم که با کمال تعجب دیدم اینها هم&nbsp;همون اعتقاد رو دارن و من رو برای خوندن این قسمت از کتابشون تشویق کردن تا&nbsp;دفعه بعد صحبتهامون در این مجال&nbsp;ادامه پیدا کنه!<BR>&nbsp;<BR></P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 4 Jul 2008 14:11:54 GMT</pubDate>
					<comments>http://farvardiny.blogsky.com/Comments.bs?PostID=99</comments>
          <guid>http://farvardiny.blogsky.com/1387/04/14/post-99/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[پیامبر آمریکایی]]></title>
					<link>http://farvardiny.blogsky.com/1387/04/10/post-98/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify><BR>جمعه بعد از ظهر در زدن. دو دختر جوان بودن که برای تبلیغ یک دین جدید اومده بودن. یادم نیست اسم دین چی بود اما به قول خودشون دین مسیحیت اصلیه که پیامبرش در قاره آمریکا ظهور کرده&nbsp;و چون خدا هیچ وقت بنده‌هاش رو بدون پیامبر نمی‌ذاره الان هم پیامبری در کشور آمریکا هست که اسمش رو اگه درست یادم باشه تامس معرفی کردن، وجود داره که به همه جای دنیا برای راهنمایی مردم سفر می‌کنه. تصویرش رو هم نشونم دادن که یک آقای سفید پوست و بور و چشم رنگی و کت&nbsp;پوشیده و کروات&nbsp;زده بود.&nbsp;این گروه&nbsp;به انحراف کتابهای مقدس تورات و انجیل ایمان دارن اما مسئله کتابشون رو سوا می‌دونن چون پیامبرش هنوز زنده‌ست و وقتی هم&nbsp;از دنیا بره،&nbsp;یک پیامبر دیگه برای مراقبت از این کتاب و راهنمایی مردم ظهور می‌کنه. این&nbsp;خانمها خودشون رو خواهر معرفی می‌کنن و البته مثل خواهران مقدس یا راهبه‌هایی که ما دیدیم و می‌شناسیم نیستن؛ یعنی موهاشون رو نپوشوندن و آرایش کردن و لباس عادی مرتبی پوشیدن. جالب اینجاست که فکر کردن من یهیودی هستم! این رو به خاطر داشتن سه فرزند و لباس ساده‌م (که همیشه ساده نمی‌پوشم) و موهای دم اسبیم و صورت بدون آرایشم (که باز هم همیشه اینقدر ساده نیستم)، اینطور تصور کردن. زنهای&nbsp;یهودی‌ ملتزم به دینشون معمولا ظاهری این گونه دارن و معمولا&nbsp;بیشتر از دو فرزند دارن! <BR>قرار شد این هفته با ترجمه فارسی کتاب مقدسشون بیان سراغم و من سوالات زیادم رو که اونها وقت پاسخ دادنش رو نداشتن، مطرح کنم.&nbsp;قبلا با دین شاهدان یاهوه آشنایی نسبی پیدا کردم، می‌خوام بدونم چه تفاوتهایی بین این دو وجود داره.<BR><BR></P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 09:57:35 GMT</pubDate>
					<comments>http://farvardiny.blogsky.com/Comments.bs?PostID=98</comments>
          <guid>http://farvardiny.blogsky.com/1387/04/10/post-98/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
