محتاج دعاییم. خیلی زیاد... خیلی!
سه روز گذشته رو نذری روزه گرفته بودم. جمعه روز اولش بود و همسرم از نذرم بیخبر بود. میدونستم اگه بفهمه روزه هستم منتظر میمونه تا من افطار کنم و با هم شام بخوریم. چون ناهاری که با خودش برده بود سرکار کم و مختصر بود، دلم میخواست همون موقع با بچهها غذا بخوره. وقتی دید برای خودم نکشیدم و فهمید که روزه گرفتم، به من گفت برم دراز بکشم و خودش جور نظارت و غذا دادن به بچهها رو کشید.
وقت اذان که شد من از اتاق خواب اومدم بیرون، همه بچهها رو برای قبل از خواب برده بود دستشویی و مسواک زده بود. هنوز روی میز غذاش دست نخورده باقی مونده بود! لبخند زدم و گفتم: چرا نخوردی؟ گفت: که با هم بخوریم.
توی این مدت زندگی مشترکمون تا حالا مثل این حالت به وجود نیومده بود چون من در روزهایی که ساعاتش طولانیتره روزه نگرفته بودم و معمولا وقت غروب مصادف میشد با وقت شام و یا ماه رمضان بود و اون هم روزه گرفته بود. میدونم موضوع سادهای، اما خیلی با ارزشه! مخصوصا برای دو همسر. همسر و پدری مهربون و صبور!
------------
ـ چه بنده خوبیام! تو این روزهای بهاری با ساعات طولانی روزه گرفتم!
ـ نذر کردی، خالص برای خدا که نگرفتی!طمع داشتی! حاجت داشتی!
ـ اگه برای طمع و توقعه چرا قبل از ادا شدن حاجتم گرفتم!
ـ که خدا تو رودربایستی گیر کنه و حاجتت رو ادا کنه!
ـ شرمندهم، فعلا یه همچین بندهایم!



