FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 27 فروردین 1387

محتاج دعاییم. خیلی زیاد... خیلی!
دوشنبه 26 فروردین 1387


سه روز گذشته رو نذری روزه گرفته بودم. جمعه روز اولش بود و همسرم از نذرم بی‌خبر بود. می‌دونستم اگه بفهمه روزه هستم منتظر می‌مونه تا من افطار کنم و با هم شام بخوریم. چون ناهاری که با خودش برده بود سرکار کم و مختصر بود، دلم می‌خواست همون موقع با بچه‌ها غذا بخوره. وقتی دید برای خودم نکشیدم و فهمید که روزه گرفتم، به من گفت برم دراز بکشم و خودش جور نظارت و غذا دادن به بچه‌ها رو کشید.
وقت اذان که شد من از اتاق خواب اومدم بیرون، همه بچه‌ها رو برای قبل از خواب برده بود دستشویی و مسواک زده بود. هنوز روی میز غذاش دست نخورده باقی مونده بود! لبخند زدم و گفتم: چرا نخوردی؟ گفت: که با هم بخوریم.
توی این مدت زندگی مشترکمون تا حالا مثل این حالت به وجود نیومده بود چون من در روزهایی که ساعاتش طولانی‌تره روزه نگرفته بودم و معمولا وقت غروب مصادف می‌شد با وقت شام و یا ماه رمضان بود و اون هم روزه گرفته بود. می‌دونم موضوع ساده‌ای، اما خیلی با ارزشه! مخصوصا برای دو همسر. همسر و پدری مهربون و صبور!
------------

ـ چه بنده خوبی‌ام! تو این روزهای بهاری با ساعات طولانی روزه گرفتم!
ـ نذر کردی، خالص برای خدا که نگرفتی!طمع داشتی! حاجت داشتی!
ـ اگه برای طمع و توقعه چرا قبل از ادا شدن حاجتم گرفتم!
ـ که خدا تو رودربایستی گیر کنه و حاجتت رو ادا کنه!
ـ شرمنده‌م، فعلا یه همچین بنده‌ایم!

جمعه 23 فروردین 1387


برای دوستانم ایمیل می‌فرستم، پیام می‌ذارم و کلی براشون دلتنگی می‌کنم، اما دریغ از یک پیام کوتاه! فکر می‌کنم شاید براشون مهم نباشه! اما برای من خیلی مهمه!
گرچه تو این مدت خوددارتر و مسلط‌تر به رفتارهام شدم اما هنوز نتونستم افکارم رو هم مهار کنم. فکره دیگه میاااااااااد تو سر و یا از سر میاد! و ناراحتت می‌کنه! پرورش روح و فکر سختتر از پرورش تن و رفتاره. وقتی روزی خود دوست میاد و اعتراف به کم محلی‌هاش و بی‌توجهیش می‌کنه، ظاهرا من خیلی بخشنده و متفهم هستم اما باطنا من دلخورم. می‌خوام دل و جسمم، فکر و رفتارم یکرنگ باشه اما در جهت تکامل. بنابراین ترجیح می‌دم حداقل یکطرف خوب بمونه، یعنی همون رفتار درست باشه، روح و فکر هم کم‌کم رام بشه! 

رمان "من او" رو می‌خونم. توصیه می‌کنم حتما بخونید. به نظرم عالیه.

چهارشنبه 21 فروردین 1387


این شستن و خشک شدن لباسهای زیر زنانه برای ما شده یه مشکل! با این فرهنگ عجیب و غریبمون حیرون می‌مونی کجا پهنش کنی که هوا و یا آفتاب بخوره و خشک بشه. ایران که بودم همراه خانواده‌م در طبقه دوم ساختمون پنج طبقه‌ای زندگی می‌کردم. همیشه توی حموم لباس زیرم رو می‌شستم و می‌موندم کجا پهنش کنم. معمولا پشت بخاری دیواری یا روی جا لباسی توی کمد و بعضی وقتها هم یادم می‌رفت و داخل حمام پشت در، رو جالباسی می‌ذاشتم که این آخری رو اگه مادرم می‌دید، خیلی بد می‌شد. می‌گفت از پدرت خجالت نمی‌کشی بیاد حمام این رو ببیننه؟! واقعیتش اگه بابام می‌دید من خجالت نمی‌کشیدم! خوب بابامه! مگه شورت ندیده‌ست! تازه مگه چی دیده، فقط یک شورت خیلی ساده و معمولا خیلی کهنه! البته همون موقع این حرفها رو نمی‌گفتم و می‌رفتم می‌بردم همون جاهای خاص و مخفی! مادرم لباسهای زیرش رو تو بالکن همراه لباسهای دیگه، یکجوری که به چشم نیاد می‌ذاشت. من نمی‌ذاشتم چون خیلی احتمال از بند افتادنش می‌رفت! خیلی شده بود از طبقات دیگه شورت و کرست بیافته تو بالکن ما. بعد مامانم می‌داد دست خواهر و برادر کوچیکم و می‌فرستاد بالا یکی یکی چک کنن مال کیه که معمولا مال هیچ کس نبود! مال هر کی بود روش نمی‌شد بگه!
اگه می‌رفتیم مسافرت که مکافات داشتم! البته فقط یکبار در عالم نوجوانی و جوانی ِ اون وقتها، رفتیم شهرستان خونه اقوام مسافرت و من می‌موندم کجا بذارمشون که مردی نبینه! مجبور بودم زیر لباسهای دیگه روی بند تو حیاط پهن کنم. بعد موقع خشک شدن که معمولا بعد از ظهره و حیاط پر از مرده باید یادم مونده بود که زیر کدوم لباس گذاشتم و یکجوری با احتیاط و ماهرانه اونها رو همراه لباسهای دیگه می‌کشیدم که یهویی نیوفته و همه آبروم برباد بره!

حالا هم که زن شدم و خونه‌دار، این مشکل یکجور دیگه برام باز مشکله! مشکل همیشه مشکله دیگه! چه دختر باشی چه زن! دیروز همراه لباسهای سفید یکی از لباسهای زیرم رو هم شسته بودم و برای خشک شدنش از دوتا بندهاش آویزونش کردم به گیره‌ای که در اتاق لباسشوییه. بعدازظهر قرار بود بیان خونه رو ببینن ـ گذاشتیم برای فروش ـ به خودم یادآوری کردم حتما قبل از اومدنشون یادم بیاد و برش دارم. بهر حال خیس بود و نمی‌شد کاریش کرد. اگه هم با بقیه لباسها تو خشک کن می‌ذاشتم خراب می‌شد و از شکل و قیافه‌ش می‌افتاد. روی توضیحات طرز شستنش نوشته که نذاریم تو خشک کن چند دفعه هم اشتباها رفته تو خشک کن و واقعا به عینه دیدم که از شکل و قیافه می‌افته! چیه می‌خندی! آره! خوب حق داری واقعا هم خنده داره! خلاصه آدمها که دو مرد بودن، اومدن و همه جای خونه، من جمله اتاق لباسشویی رو هم دیدن! بعد که رفتن من برای کاری در این اتاق رو باز کردم و اولین چیزی که تو اون همه چیز جلوی چشمم اومد، لباس زیر بنده بود! خنده‌م گرفت. برداشتم، هنوز خیس بود! انگار قسمتشون بود این رو هم حتما می‌دیدن! حالا مسلمون و شرقی هم بودن! اگه ملیت دیگه‌ای داشتن به نظرم بهتر بود. چون معمولا ما شرقی‌ها خیلی به این موارد، الکی حساسیم!


حالا این رو هم برای تکمله موضوعم بگم:
یکبار توی یک وبلاگ نمی‌دونم کجای تهران یک عکس از یک شورت زنانه که رو زمین افتاده بود، گذاشته بودن و یادم میاد نوشته بودن که این شورت چرا اینجا افتاده و از کجا اومده و تاسف خورده بود که چرا و...
واقعا عجب حکایتیه این لباسهای زیر زنانه! خوب حتما از روی بندی افتاده و همراه با باد امده اون نقطه افتاده. چرا زود فکر منفی می‌کنن! اون هم تو خیابون!

دوشنبه 19 فروردین 1387


بالاخره یک وقت مناسب برای صحبت کردن در مورد موضوعی که جدیداً ذهنم رو مشغول کرده بود، پیدا کردم.
شنبه بعد ازظهر سوار ماشین شدیم و رفتیم خارج شهر. سر راه یک مقبره‌ست که قسمتی از اون برای دفن مسلمونهاست و معمولا می‌ریم داخل و یک فاتحه‌ای می‌خونیم یا در حالی که به راهمون ادامه می‌دیم، ضبط رو خاموش می‌کنیم و یک فاتحه برای اموات می‌خونیم.
این دفعه هم با ستاره‌های همایون رو خاموش کردم و رفتیم داخل و کنار درخت همیشگی، ایستادیم و فاتحه خوندیم و من وقت رو غنیمت شمردم و موضوعم رو با همسرم مطرح کردم:

ـ فکر می‌کنی این درست باشه که بعد از مرگ به خاطر فرستادن جسد به کشورش، اعضای داخلی بدن رو در بیارن و با هزینه زیاد به خاطر یخچال و مسیر طولانی؛ کلی آدمهای دیگه رو به زحمت بندازن که یک بدن بی‌روح در کشورش به خاک سپرده بشه؟! در این مورد من تغییر عقیده دادم و ترجیح می‌دم همینجا به خاک سپرده بشم. قبلا به خاطر وجود خانواده‌م و فامیل و آشنا ترجیح می‌دادم ایران به خاک سپرده بشم تا حداقل بیشتر در یادهاشون باشم و بیشتر بیان سر خاکم و برام فاتحه بخونن و خیرات بدن. اما الان به خاطر مشقات سفر و به دردسر انداختن کلی آدم و هزینه‌ زیادش، ترجیح می‌دم همینجا دفن بشم. تو چی فکر می‌کنی؟

- دفن شدن در نزدیکی امامان و معصومین و شفاعت اونهاست که فکر بردن جسد به اونجا رو در بین مردم رواج داد نه خیرات و فاتحه مردم. که روز محشر هم با معصومین محشور شد.

ـ رستاخیز ما ممکنه از یک جا و در یکجا نباشه؛ ذرات بدن ما بعد از تجزیه شدن، ممکنه هر جایی در این کره زمین منتشر بشه و یک جا نمونه و به اراده خداست که همه ذرات ما در یکجای مقرر جمع بشه. از یک جهت دیگه هم در روز قیامت اونقدر ترس و دلهره هست که حتی مادر هم از فرزندش می‌گذره حالا چطور به فکر آدمهای اطرافمون باشیم که کدوم معصوم و امامی نزدیک ماست؟!

ـ یعنی می‌گی ذرات تجزیه شده بدن ما در همون جایی که دفن شدیم، جمع نمی‌شه؟

ـ من فکر می‌کنم نه! چون خاک همیشه در حال جابجاییه. باد و باران و گیاه و حیوان و انسان، همه اینها در جابجاییه خاک نقش دارن. بنابراین ذرات ما در یک جا نخواهد بود و به اراده خدا از همه جا جمع می‌شه در نقطه‌ای که خواست خدا باشه.

در واقع با مطرح کردن این موضوع، می‌خواستم اون هم مثل من اراده و خواسته‌ش رو برای جای دفنش مطرح کنه، که نکرد! دیگه من بیشتر از این حرفها نتونستم چیزی بگم. اگه من قبل از همسرم از دنیا برم، تکلیف همسرم برای دفنم، با این صحبتها مشخص شد؛ اما اگه برعکس باشه، من نمی‌دونم چه تکلیفی دارم!
 

پنجشنبه 15 فروردین 1387


اوایل اومدنم به اینجا بود. شب بود و برنامه‌های مسجد تموم شده بود و من برای برگشتن به منزل از مسجد خارج شده بودم. همسرم هنوز داخل بود. مسجد کنار یک مجرای بزرگ آب بود که دور این مجرای بزرگ پر بود از درخت و درختچه و چمنهای بلند. توی تاریکی صدای جابجا شدن چیزی در چمن رو شنیدم و کنجکاو شدم ببینم چیه. رفتم جلو و در بین چمنها حیوانی سیاه به بزرگی یک گربه اما تپل‌تر از اون که سرش داخل یک بطری پلاستیکی گیر کرده رو دیدم. تقلا می‌کرد سرش رو خارج کنه اما نمی‌تونست. در واقع تلاشش فقط راه رفتن بی‌هدف بود و برای همین خیس و کثیف شده بود، چون نمی‌تونست راهش رو ببینه. خیلی ناراحت شدم. سعی کردم بطری رو بکشم اما خیلی سفت بود و حیوان سنگین. لازم بود یکی بطری رو بکشه و یکی حیوان رو بگیره. حسابی حال روحیم به هم ریخت. همسرم رو صدا کردم و مشکل رو بهش گفتم. امتناع کرد و گفت این حیوان کثیفه و شاید راسو باشه و بوی بد در بیاره. من دقیقا مثل بچه‌ها بالا و پایین پریدم و با گریه گفتم اگه این رو بیرون نیاریم من نمی‌آم خونه! حرکتی که کردم اصلا در اختیارم نبود! همسرم وضعم رو که دید حیوان رو با یک کیسه گرفت و من بطری رو کشیدم. حیوان هیچ مقاومتی برای فرار نکرد. یا فهمیده بود داریم کمکش می‌کنیم یا خیلی خسته بود و کاملا تسلیم شده بود. سر بطری پهن نبود و سرش بیرون نیومد. از داخل مسجد قیچی اوردیم و سر بطری رو شکافتیم و حیوان بیچاره سرش بیرون اومد. خوشحالی من توصیف شدنی نبود. هنوز گریه می‌کردم. فرم سر حیوان به‌هم ریخته بود. مستطیلی شده بود. به احتمال زیاد راکن بود. چون راسوها سرشون کوچیکه. مدتی اطرافش رو نگاه کرد و بعد آروم آروم رفت طرف مجرای آب. همسرم با خنده نگاهم می‌کرد. اولین بار بود که چنین حرکتی از من می‌دید! خدا رو شکر این احساسات خوب اونقدر زیاد بود که تونست من رو به این حرکت وا داره!

دیروز این عکس رو تو اینترنت دیدم و یاد این خاطره افتادم. کاش آدمها بیشتر به تمیزی محیط زیستشون اهمیت بدن!

 

چهارشنبه 14 فروردین 1387


دیروز دختر سیزده ساله دوستم از خواب بیدار شده در حضور پدرش به مادرش گفته: حجاب واجبه؟
ـ آره.
ـ دخترهایی که حجاب ندارن، آدمهای بدین؟

دوستم نگاه می‌کنه به همسرش و متوجه تغییر ناگهانی قیافه‌ش می‌شه!
ـ نه، خدا در مورد خوب یا بد بودنشون قضاوت می‌کنه. چون فقط حجاب نیست که واجبه.
ـ پس من نمی‌خوام دیگه با حجاب باشم!
ـ اوکی، برش دار!
ـ April fool!

دوشنبه 12 فروردین 1387


به همسرم می‌گفتم: اگه الان به ما بگن توی سرمون یک تومور داریم و باید عمل بشیم، چه حالی پیدا می‌کنیم؟
دستش رو گذاشت رو سرش و گفت: اینجوری می‌نشستیم و هیچ کاری نمی‌تونستیم بکنیم!

خنده‌م گرفت. راست می‌گه!
اگه به یک بچه همین رو بگن، کمی ناراحت می‌شه اما همچنان به همه کارهاش ادامه می‌ده!
حالا کدوم یک شجاعتر ودرکش بهتر و واقع بینانه‌تره!؟

پنجشنبه 8 فروردین 1387


دیشب که سرم رو گذاشتم رو بالش، اونقدر خسته بودم که سریع خوابم برد. از دست پسر سه سال و نیمم واقعا کلافه و خسته بودم. بعضی وقتها می‌مونم چطور باهاش برخورد کنم. کارهاش واقعا عجیب و غریبه.
بعد از ظهر برای خوشحال کردنش، تو اتاقش یک پتو پهن کردم و یک فنجان آب رو گذاشتم توی یک بشقاب کوچیک و با آبرنگ و چند تا کاغذ سفید بهش دادم. خیلی خوشحال شد. چند ماهی بود که از آبرنگ استفاده نکرده بود.
من هم با خیال راحت نشسته بودم مطالعه می‌کردم. پسرم هر چند دقیقه یکبار نقاشی‌هاش رو نشونم می‌داد و من به‌به و چه‌چه می‌کردم براش. چند بار هم من رفتم به کارش سرکشی کردم و همه چیز رو خوب و مرتب دیدم. نیم ساعتی گذشت و پسرم با خودش بشقاب و فنجان آب رو اورد و با خوشحالی گفت که دیگه نمی‌خواد نقاشی کنه. من هم نگران ریختن آب رنگی داخل فنجان، سریع ظرف و فنجان رو ازش گرفتم و دیدم فنجان خالیه!
ـ آب این کجاست؟
فقط نگاهم کرد!
ـ می‌گم آب این کجا رفت!
سرش رو تکون داد!
سبیلهای کم روی لبش، همش رنگی شده بود. واقعا دیوونه شدم! بهش می‌گم خوردیش؟ هیچی نمی‌گه! می‌گم ریختیش؟ باز هیچی نمی‌گه!
رفتم تو اتاق همه جا رو گشتم؛ فقط چند قطره رو پتو ریخته بود. اومدم ازش خواستم دهنش رو باز کنه، باز نمی‌کرد. سعی کردم خودم بازش کنم، دهنش رو محکم بسته بود! به زور دهنش رو باز کردم، زبونش همه‌ش رنگی بود!
خیلی نگران و عصبی شدم. خودش هم گریه‌ش گرفته بود و خیلی ناراحت بود که چرا من سرش داد می‌زنم! فرستادمش اتاقش و با عصبانیت جعبه آبرنگ رو انداختم سطل زباله و نقاشی‌هاش رو هم خواستم مچاله کنم بندازم اما فکر کردم اگه اتفاقی براش افتاد باید آبرنگهارو داشته باشم. جعبه رو از سطل زباله در اوردم و رفتم زنگ زدم Telehealth. هجده دقیقه از من سوال پرسید و من جواب دادم. اسمش و فامیلش و تاریخ تولدش، آب رنگی چقدر بود، چه رنگی بود، تنفسش چطوره، غش نکرده، وزنش چقدره،در دوازده ساعت چند بار می‌ره توالت، چقدر آب می‌خوره، اسم و فامیل خودم و تاریخ تولدم که توی تاریخ تولدم موندم! آخه آدمی هم هست که تاریخ تولد خودش رو یادش بره! روز و ماه رو گفتم اما تو سالش موندم! مشکل اینجاست که تاریخ تولد ثبت شده من در مدارک ایرانی و کاناداییم، تاریخ درست تولدم نیست و از جهت دیگه‌ای تبدیل شمسی به میلادی شدن تاریخ تولد، من رو سردرگم می‌کنه و از این ور هم مشکل پسرم، دیگه حسابی گیج و خنگم کرده بود! به زور یادم افتاد. بعد خواست اسم آبرنگ رو بگم که براش خوندم و اضافه کردم که زیر اسمش نوشته: non toxic. خلاصه مهمترین جز همین بود که مواد به کار رفته در این آبرنگ غیر سمیه. پرستار پشت خط به من گفت که فعلا مشکلی نداره و اگه مشکلی براش به وجود اومد باز بهش زنگ بزنم.

البته می‌دونم شنیدن این پیشامد بعدها برای خودش که بزرگ می‌شه موجب خنده و تعجبه، اما برای من نه!
یکی از خصوصیات این پسرم آب خوردن زیادشه و انگار براش فرقی نمی‌کنه این آب تمیزه و یا مزه خوبی داره یا نه! هفته پیش شیشه کوچیک عطر پدرش رو باز کرده بود و از اون هم خورده بود! از این نوع عطرهای اصلی گل و گلاب غلیظ بود که در مکانهای زیارتی می‌فروشن و همسرم هم خیلی خیلی کم ازش استفاده می‌کنه. خواستم بدونم مزه‌ش چطوره که تونسته بخوره، چشیدم؛ اولش کمی تلخ بود اما بعد مزه خاصی نمی‌داد و می‌شد راحت خوردش! نمی‌دونم چطور درش رو تونسته بود باز کنه، حتما با دندونش باز کرده!

بعضی وقتها این وقایع چنان خسته و عصبیم می‌کنه که بعدش حس می‌کنم همه عضلات بدنم دردناک و ضعیف می‌شن. اونقدر خسته می‌شم که در هیچ نوع حالت نشستنی نمی‌تونم دووم بیارم!
  
 

دوشنبه 5 فروردین 1387


هفته پیش و این هفته من دو خبر مردن شنیدم. هر دو مریض بودن. یک پسر بیست و یک ساله که از تولدش تا الان معلول بود و یک دختر بیست و هشت ساله که چهارسال مریض بود. برای هر دوشون تو قنوت نماز غفیله‌م که تازه یک ساله شروع به خوندنش کرده بودم، دعا می‌کردم. اسمشون رو بعد از پسرم، می‌اوردم. حالا از این دنیا رفتن و دلتنگیها و جای خالیشون رو برای مادر و پدرشون گذاشتن. از دست دادن فرزند خیلی سخته. دو سال پیش فقط فکرش، حالم رو چنان پریشون می‌کرد که حتی از وجودشون هم لذتی حس نمی‌کردم! الان بهترم، صبورترم.

خدایا همه مریضها ـ مخصوصا بچه‌ها ـ رو شفا بده.