FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 آذر 1386

 

سال جدید میلادی نزدیکه و امروز اخرین روز تحصیلی سال 2007. فکر کردم بهترین هدیه برای معلم و مدیر پسرم کتاب The Kite Runner(بادبادک باز) باشه. من امسال کتاب رو خوندم و واقعا خالد حسینی عالی نوشته، خیلی عالی.
امیدوارم معلم و مدیر پسرم این کتاب رو نخونده باشن. این کتاب رو انتخاب کردم چون اثر یک مسلمانه که در خارج زندگی کرده.
خیلی دلم می‌خواد فیلمش رو هم ببینم. کتاب جدیدش رو نمی‌دونم اگه به فارسی ترجمه کردن یا نه اما باز هم طبق شنیده‌هام اثر قشنگیه.
قیمت کتاب ۳۷ دولاره که اگه سه‌تا کتاب بگیری، یک کتاب مجانی می‌تونی برداری. اما اینقدر زرنگن که دیگه نمی‌آن ببینن کتاب چهارم کدومه و قیمتش چقدر! می‌آن می‌بینن که کدوم یک از کتابهای انتخابیت قیمتش ارزونتره قیمت اون رو کم می‌کنن. ما سه کتاب The Kite Runner گرفتیم با یک کتاب A Thousand Splendid Suns (دوصد خورشید‌رو) که قیمت چهارمی کمترین بود.
دلم می‌خواست کتاب رو به ترجمه فارسی بخونم چون خوندن انگلیسیش برای من همراه ترجمه لغات ناآشنا و چک کردن مستمر دیکشنری، خواهد بود که با این حساب سخت می‌تونم غرق داستان بشم و احساسی که باید از داستان به من منتقل بشه، شاید اصلا منتقل نشه.
امیدوارم بتونم ترجمه فارسی رو  زودتر داشته باشم.

جمعه 30 آذر 1386

 

سلام عیدتون مبارک. 
من احتیاج به کمک دارم. چطور می‌تونم تو این قسمت به انگلیسی بنویسم؟
ممنون می‌شم راهنماییم کنید.

چهارشنبه 28 آذر 1386

عصبانیت‌های من، عصبانیت‌های من…
چرا عصبی می‌شم؟
امروز بعد از پسر هفت سالم رفتم توالت، دیدم دو قطره روی توالت مونده. یکی زرد و یکی سفید. صداش کردم، اومد. همراهش دختر 20 ماهه‌م هم اومد.  پرسیدم فکر می‌کنی این چیه؟
- آب؟
اشاره کردم به یکی از قطره‌ها و پرسیدم: این چه رنگیه؟
-زرد؟
-و این یکی؟
- سفید.
بعد با ناراحتی و لبخند نگاهم کرد و گفت: ببخش!
-مامان سعی کن اینطور نشه دیگه و همونطور که بابا و من به تو یاد…
که دخترم انگشتش رو کرد توی قطره زرد رنگ! و من عصبانی شدم! و با صدای بلند گفتم: نه!
دختر کوچولوی من خیلی ترسید. فهمید کار غلطی کرده. دستش رو آب کشیدم و با صابون شستم.

چرا من عصبی می شم؟
با اینکه پسرم یادگرفته بعد از دستشویی بزرگ خودش رو بشوره اما من روی کارش نظارت می‌کنم تا مدتی که ببینم همه موارد رو رعایت می‌کنه. بعد از تموم کردن شستن بهش دستمال توالت می‌دم که خودش رو خشک کنه و بعد سعی کنه با دست راست و خشکش شورت و شلوارش رو بالا بکشه و بیاد دستش رو بشوره. با دست راستش روی ظرف صابون مایع فشارمی‌ده و نه با دست چپ و خوب ِخوب، دستش رو دو بار با صابون می‌شوره. حالا اگه این وسط اشتباهی با دست چپ به ظرف صابون مایع دست بزنه و یا دستش بخوره به یکی از مسواکها من عصبی می‌شم!
صابون خشک رو هم امتحان کردم براش اما بعدش قبل از گذاشتن صابون توی جا صابونی، باید صابون رو کمی ببره زیر آب تا کفش بره، که معمولا تا بخواد اینکار رو بکنه نصف صابون دستش هم شسته می‌شه و یا صابون از دستش لیز می‌خوره و باز شستن دست ناقص می‌مونه!
خیلی سخته.  برای من خیلی سخته و فقط سخت نیست! یاد دادن و توضیح دادن این موارد آسونه اما در موقع اجراش، سهل انگاری و فراموشی و بی حواسی و عجله، عصبی‌م می‌کنه و همین عدم تحملم خیلی داغونم کرده. می‌ترسم بچه هام رو با این کم تحملیم از دست بدم. واقعا می‌ترسم.
با دوستهام در این موارد صحبت کردم اما هیچ کدوم این مقرارت رو در دستشویی برای بچه هاشون ندارن و بر کارهای نظافتشون، سرکشی هم معمولا نمی‌کنن. و اگه اشتباهی دیدن بدون تذکر دادن و عصبی شدن، خودشون حلش می‌کنن.
می‌خوام یکی باشه مثل مقرارت من رو داشته باشه اما شیوه برخوردش و تحملش بهتر از من. کاش پیدا می‌کردم. با این وضع من مرتب از عصبانیتهام و کم تحملیهام داغون می‌شم و به خودم تذکر می‌دم که آروم باشم و نفس عمیق بکشم.
امیدوارم بچه‌هام رو از دست ندم و یا اونها در زمان عدم وجود من هم این شیوه رو دنبال کنن. این روش، اول از همه برای سلامتی و پاکیزگی خودشونه نه برای رضایت من.
خُلم نه؟!

توضیح: توالت منزل ما از نوع فرنگیه!
 
 
سه شنبه 27 آذر 1386



همسرم برای من از بیانیه‌ای که به مناسبت روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زن از طرف یکی از مراجع صادر شده تعریف می‌کرد. وقتی اونها رو برای دوستم که به مدت شش ماه از همسرش موقتا جدا شده تا بتونن تصمیم درستی بگیرن، نقل کردم، گفت که با شنیدنش چقدر احساس خوبی پیدا کرده. چون از طرف فامیل همسرش تحت فشاره. اونها ازش می‌خوان در این مدت تا تصمیم نهایی برای طلاق یا برگشت، رابطه جنسیش رو با همسرش حفظ کنه! و احساس گناه و ناراحتی رو در دوستم به وجود اوردن که آیا واقعا گناه می‌کنه که نمی‌خواد و نمی‌تونه با همسرش بخوابه! آخه انسانی که با طرف مقابلش مشکل داره چطور می‌تونه رابطه جنسی داشته باشه! گرچه همسرش می‌تونه و خیلی هم براش لذت بخش و ارامش دهنده‌ست، چون هیچ وقت به طرف مقابلش و احساسش فکر نمی کنه. بهش می‌گن باید خیلی هم به شوهرت افتخار کنی که تو این مدت با اینکه تنهایی رفت مسافرت، زنی رو صیغه نکرده! واقعا چقدر جالبه! چه افتخاری...!
توی این بیانیه اشاره شده به اینکه اگر مرد همسرش رو از حقوق شرعیش مثل نفقه و رابطه زناشویی منع کنه، زن هم خود به خود می‌تونه اون رو از حقوقی که بواسطه عقد به اونها ملتزم شده باز داره.
برای دوستم خیلی خیلی عجیب بود که این بیانیه رو همسرم - به عنوان یک مرد - برای من ِ زن نقل کرده! 
واقعا هم عجیب نیست! چقدر همسرم خوبه و من باید بهش افتخار کنم!  

یکشنبه 25 آذر 1386


ـ تو مدرسه برای سانتا نامه نوشتم که یه گربه می‌خوام و یه سگ.
ـ ولی تو که فقط گربه می‌خواستی!
ـ اره، اما برادر کوچیکم سگ می‌خواد. برای اون خواستم.


من با اینهمه خاطره از حرفهات چیکار کنم...
هنوز نمی‌دونی...

 

جمعه 23 آذر 1386

 

- خبر کشته شدن دختر ۱۶ ساله پاکستانی رو به دست پدرش شنیدی؟
- نه! چرا؟
- به خاطر نپوشیدن روسری، خفه‌اش کرده!
- اوه!
- تو چرا این روسری رو سرت کردی؟ تو رو هم مجبور به این کار کردن!
- نه اتفاقا من قبلا روسری سرم نمی کردم، خودم خواستم و سرم گذاشتم و احساس خوبی دارم.
-چرا؟
-که مردها به انسان بودن من توجه کنن نه به زیبایی‌م!
- کی اهمیت به مردها می‌ده که چطوری می‌خوان به زن نگاه کنن و چی فکر کنن!
- اره خوب! ولی این جزء دین ماست.
 تعریف می‌کرد: این دومین زنی بود که از امروز صبح توی فروشگاه با من در مورد این حادثه صحبت می‌کرد. دیگه من که بهش نگفتم بعد از ازدواج، همسرم من رو مجبور به پوشیدن روسری کرد و من نمی‌خواستم و چقدر ازش بدم می‌اومد. تازه من از حجاب فقط روسریش رو سرم می‌کردم و لباسهام همه‌ش تنگ بود! الان خیلی تغییر کردم. الان واقعا به حجابم اعتقاد دارم و باهاش راحتم. گرچه یکی از دلایل جدایی‌م از همسرم به خاطر گیر دادن زیادش به پوششم خارج از منزل بود، اما اون در هر لباسی که بودم، ایراد می‌گرفت، براش هم فرقی نمی‌کرد که مانتو باشه یا لباسی مثل پیرهن و دامن و شلوار گشاد. من هم می‌خوام مرتب باشم. می خوام با لباسم راحت باشم. نمی‌خوام طبق خواسته اون لباسم رو انتخاب کنم.

و اما خبر از این قراره که این دختر نوجوان مسلمان کانادایی پاکستانی الاصل، مثل خیلی از نوجونها ـ از هر دین و ملیتی که باشن ـ سرکش شده بود و کلا از خانواده‌ش و هر چی که مربوط به اونها بود بریده بود و از خونه زده بود بیرون و به شولتر (جایی برای دختران و زنانی که در خانواده هاشون مشکل دارن) رفته بود و برای آوردن وسایلش به خونه برگشته بود که پدرش اون رو خفه کرده بود و خودش به پلیس زنگ زده بود و خبر رو داده بود!

حالا هر کی برای خودش این حادثه رو به گونه‌ای خاص تعریف می‌کنه از جمله مخالفان حجاب! که مگه یه تکه پارچه برای یک دختر و یا زن می تونه نجابت و ایمان بیاره و آیا یک زن با پوشش ساده و بدون روسری بهتر از یک زن با لباس تنگ و روسری نیست و حجاب فقط روسری نیست و...


 

سه شنبه 20 آذر 1386

تن کوچیکش رو بغل می‌کنم و بهش می‌گم: باید بخوابی، می‌خوام برم حموم.
می‌گه: من هم می‌خوام برم حموم، آب بازی کنم.
- من فقط می‌خوام حموم کنم نمی‌خوام بازی کنم.
- تو بزرگی و من کوچیک!
 
کوچولوی سه ساله من! چقدر دوستت دارم!
 
دوشنبه 19 آذر 1386


یکی از دوستام برام پنج تا جوک گذاشته بود. اولی رو خوندم و با بقیه پاکش کردم.
به جاش بوسه فرستادم. بوسه تاثیرش بیشتره. برای من اثرش صد برابر جوکه. می‌دونم برای اون هم همینطوره.

چند هفته‌س که بوسه کامل نگرفتم؟! چند شبه که بدون بوسه خوابیدم!
نیاز به بوسه برای بی تجربه‌ش سخت و همراه اشتیاق و امیده، برای با تجربه‌ش ـمثل من ـ سخت و ناامید کننده‌.

دوشنبه 19 آذر 1386


 سلام
خانه نو مبارک فروردینی!

ایندفعه می‌نویسم که اول خودم بخونم و از خوندنشون لذت ببرم.
به امید خدا.