مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 5 بهمن 1390

 

برای سال نو میلادی همسایه مون یک جعبه بزرگ شکلات  به ما داده بود. وقتی محتویاتش رو خوندم؛ ودکا داشت. همونجا روی یخچال دستنخورده جا خوش کرده بود تا امشب یک ساعت پیش همش رفت تو سطل بازیافت. این هم از مزیتهای کلافه شدن. نه اینکه گذاشته بودم که بخورمش یا بدمش کسی، نه! اما فکر کرده بودم شاید همسایه م رو ببینم و حرفی در مورد شکلاتش بشه و من بتونم بهش دلیل نخوردنش رو بگم و پسش بدم. به هر حال ناراحتی امروز من یک کار مفید انجام داد. 

 

مطلب اول ربطی به این دومی نداره.

چند وقت پیش، پیش خودم به این نتیجه رسیدم که چرا خدا راحتتر از بنده خدا گناه رو می بخشه. از اونجایی که خدا خداست خوب مثل منه بنده که از بدیهای دیگران صدمه نمی خوره و اذیت نمی شه. بنابر این بدیهیه که راحتتر می بخشه . اصلا اگه نمی بخشید در خدا بودنش مشکل ایجاد می شد. خودش منه بنده رو با این حساسیتها افریده، قوانینی وضع کرده که کار بد یک تاثیراتی رو منه بنده می گذاره که موجب ناراحتیم می شه. بعضی ها این استدلال من رو شبهه دار می دونن اما برای من بی شبهه ست و یک امر بدیهیه. آیا شما نظر خاصی در این مورد دارید؟

دیگه اینکه حالم خوبه.

سه شنبه 3 خرداد 1390

خیلی وقت بود دلم می‌خواست دوچرخه سواری یاد بگیرم. تا اینکه امسال برای هدیه تولدم از همسرم دوچرخه خواستم. تا الان فقط دوبار تونستم روش بشینم و امتحانش کنم. دارم سعی می‌کنم یاد بگیرم. راستش سخته، اما حتما یاد می‌گیرم.
اولش بزرگ و محجب بودنم برام مشکل بزرگی بود ولی دیروز نذاشتم این مسائل مانعم بشه. یاد گرفتن عیب نیست و در هرسنی خوبه. همین احساس اینکه خیلی کارها هست که بلد نیستم و خوبه که یاد بگیرم، به من امید و نشاط زندگی کردن می‌ده.  

الان می‌تونم بدون گذاشتن پاهام روی پدالها توازنم رو حفظ کنم و خودم رو به جلو هل بدم. امیدوارم زودتر یاد بگیرم. بچه‌‌ها و همسرم هم خیلی تشویقم می‌کنن. 


به امید یاد گرفتن درسهای بیشتر. 

پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390


یه سری سلول متفاوت با سلولهای مغز در داخل مغز برای خودشون یک زندگی رو شروع می‌کنن و اونقدر به رشد و تولید مثلشون ادامه می‌دن و توده‌ایی رو تشکیل می‌دن و اونقدر به عمر طولانیشون و شور و نشاطشون مغرور می‌شن که توجه نمی‌کنن اگه به این مسیر ادامه بدن و تولید مثل و رشد بیشتری بکنن، جاشون تنگتر می‌شه و بعد به سلولهای مغزی صدمه می‌زنن و اونها هم که بیمار بشن کل بدن از کار می‌افته و بعد اون انسان از بین می‌ره و در نهایت این سلولها خودشون رو هم از زندگی ساقط می‌کنن!
اینکار به ضرر خودتون هم هست! بفهمید دیگه! دیگه رشد نکنیدخوب! فقط زندگی کنید! زنده بمونید، اما بزرگتر نشید، لطفا! بدون دارو اینکار رو بکنید! ‌می‌تونید! فقط باید بخواید تا بتونید! (نمی‌دونم شاید شما هم محکوم به رشد کردن شدید و امر دیگه‌ایی در کروموزمهاتون وجود نداره، رشدکُند رشدکُند تا ترکیدن و مردن و یا شاید مثل سلولهای عادی بدن دستور دارید تا مدت معینی رشد ‌کنید و بعد در همون حد باقی بمونید و پیر بشید!؟ کاش شما از این نوع باشید!)
 

ای خدا! احساس می‌کنم دارم می‌ترکم! اصلا ظرفیتم کمه انگارِ، خسته‌م! می‌خوام استعفا بدم برم گم شم بمیرم. 

 

شمای خواننده محترم نگران احوالات خاص و عجیب و غریبم نشید. من گاه گداری که زیاد می‌رم داخل قضیه‌ایی این مدلی می‌شم، اما هستم و ادامه می‌دم. خودم رو هل می‌دم و می رم جلو. 
التماس دعا دارم. 

 

شنبه 24 اردیبهشت 1390

 

زنده‌ام، به همین حسهای خوب و بدی که نصیبم می‌شه.  

همینکه یکی خیلی نزدیکم می‌شه ترس و دلزدگی سراغم می‌اد. بیتاب می‌شم که کی و چگونه این ارتباط رو پایان بدم و یا بهتره بگم ارزو می‌کنم به طور طبیعی و روان و راحت پایان بگیره.  

مدت دو ماهی شاغل بودم. ادمهایی بودن که زیاد نزدیکم شدن برام غذا اوردن و درددل کردن و سلام و احوالپرسی گرم کردن اما من از همه اینها همون حس ترس و دلزدگی رو پیدا کردم. آدمهایی هم بودن و هستن که دورادور فقط سلام و صبح بخیر ساده‌شون به من از همون حسهای خوب اشتیاق و دوستی و دلتنگی منتقل کردن.  

 

بعضی وقتها ادمها خیلی اشتراکات با مخاطب جدیدشون پیدا می‌کنن و اونقدر از این یافتن غافلگیر و خوشحال می‌شن که بهش هجوم می‌ارن از دستش ندن اما اون رو راحت از دست می‌دن.   

 

چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390

 

چند شب پیش همسرم فوتبال تماشا می‌کردـ نمی‌دونم چه کشوری با کشور دیگه‌ایی و یا چه تیمی با چه تیم دیگه بود، چون اصلا برام مهم نیست ـ یکدفعه چشمم به تلویزیون افتاد که دوتا از تماشگرها درحال سیگار بودن و یکی دودش رو مستقیم توی صورت کناردستیش فوت می‌کنه. همسرم خنده‌ایی با این معنی که چه شیطنتهایی می‌کنن اینها، کرد. بهش گفتم به نظرت چرا اگه این دو تماشگر زن بودن و همین مسخره بازی رو در می اوردن، تو دیگه به این حالت بهشون نمی‌خندیدی و این کارشون رو خیلی بی معنی و جلف تعریف می‌کردی. همسرم به فکر فرو رفت و جوابی نداشت بده.  

 گفتم برای اینکه حتی توی مرد هم در باطنت به یقین رسیدی که ذهن یک زن خیلی عاقلتر و بالاتر از این مسخره بازی هاست و اصلا بهش نمی‌اد یک همچین کاری بکنه برای همین دیگه خنده دار به نظر نمی‌اد اما مردها بهشون می‌اد چون ذهنیتشون در همین حده. مثل بچه‌ها که بهشون می‌اد بچگی کنن. 

همسرم که بهش برخورده بود و جواب محکمی نداشت بده با یک خنده شکست خورده جواب داد: ها! پس برای همینه که برای شهادت دادن گفتن دو زن باشن قبوله.
ذهن من هم که مثل ساعت داشت تند تند کار می‌کرد این جواب رو تحویل داد: برای اینکه خدا می‌دونه شما از ضعیف بودن زن سواستفاده می‌کنید و اون رو می‌ترسونید و تهدیدش می‌کنید که مجبور به شهادت دروغ بده.  

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>